امیرآقا شف

ما وبلاگ سرکار علیه هانیه خانمِ شِف را دیدیم که با چنان شوری آشپزی می نمایند و با خانواده گرام خویش میل مینمایند. حال گفتیم برای خالی نبودن عریضه بخش آشپزی وبلاگ امیر آقا گل باغا را افتتاح کنیم. باشد تا الگویی باشیم برای تمامی جوانان و پیروان راستین سلسله گل باغایی. به مدت یک هفته سرو غذا رایگان می باشد!
توصیه به دختران: پاشین برین وبلاگ سرکار علیه را نگاه کنین، ببینین دنیا چی به چیه


ماست و خیار دانشجویی:
مواد لازم: 1- یک سلط (سطل) ماست از بقالی سر کوچه
                2- سه عدد خیار سالادی ارزان قیمت
                3- نون هر چی تو یخچال بود، اگر هم نبود از بقالی سر کوچه
                4- قاشق، دست، ظرف بزرگ (اگر نبود همون سلط ماست)
دست ها و خیار ها را شسته،خیار ها را حدالامکان پوست کنده، رنده که موجود نیست با چاقو ریز کرده (که ابتدائا ریز ریز، ریز کرده و آخرش که رسیده حوصله سر رفته و بزرگ بزرگ ریز کرده)، هر چی بود در ماست ریخته و ماست را هم زده و نمک هم به مقدار لازم
بخورین! (مشهدیش = بوخورِن)
تذکر: از خوردن این غذا در هوای سرد و آخر شب خودداری نموده و یا از در دست بودن توالت در نیمه شب اطمینان کرده!
ماکارونی آقا مجتبی پز:
فرمول ساخت این غذا انحصارا در دست آقا مجتبی است!

ساعت 15:30 دقیقه، غذا هنوز حاضر نیست

سفره را چیده

ماکارونی آقا مجتبی پز که شباهت زیادی به آدامس شیک موزی دارد.

غذای ویژه: هنگامی که یک از دوستان از طرف دوست دختر (یا دوست دختران) مورد عنایت قرار گرفته، از فرصت استفاده کرده و میدان را خالی کرده تا وی غذا را درست کند.




نسخه درویش

یک زن که دلش اولاد می خواست رفت پیش یک درویش و درویش گفت باید چهل روز روزه بگیری و سر چهل روز بروی سر کوه، کنار آبشار و تن و بدنت را بشویی. اما به شرطی که سر آبشار که رسیدی فکر میمون نکنی. همه جور فکر می توانی بکنی اما یادت باشد، فقط فکر میمون نکن. زن پنج بار و هر بار بعد از چهل روز ریاضت، خودش را به سر کوه رساند و زیر آبشار ایستاد اما نمی توانست خودش را از فکر میمون منفک بکند. هر بار تنها چیزی که از ذهنش می گذشت، یک میمون بدهیولای پشمالو بود. عاقبت رفت به سراغ درویش و گفت : نسخه ات افاقه نکرد. اگر تو حرف میمون را نزده بودی، من صد سال به فکر میمون نمی افتادم. اما حالا ...
سووشون، سیمین دانشور

مشهدی نوشت: رفتوم تو مغازه یه پسره آمده مِگه این سرکه ها به چه دردی موخوره؟ یارو گفت تو غذا و اینا، مویم گفتوم تو آفتاب هم مِشه گذاشت! یه زنه تو مغازه بود گفت نه اینا خوب نیست برای آفتاب اگه مِخی ما دارِم!



امروز که جاسوس شدم


همین امروز، سه نفر بودیم، منِ علیه السلام و آقا مجتبی و کلب ممد.
صبح ساعت پنج سر قرار به سمت کوه "عمر" به قصد کوه "آهوی مشکین"، بماند که تا ساعت 2 نصف شب داشتیم Angry Birds میزدیم. کوه عمر رو دور زدیم و صبحونه خوردیم که آقا مجتبی شخصا 150 گرم کره را تقبل کرد و به بدن افزود!
پشت کوه عمر زاغه مهماته، باید از کنارش رد میشدیم که از جاده خاکی بریم به سمت آهوی مشکین، مثکه (مثل اینکه) خیلی نزدیک شدیم نگهبانش از بالای برج داد زد: چی میخواین از اوور برین. مام گفتیم نریم و یارو یه خشاب زیر پامون خالی کنه حال کنیم، خاطره شه که نشد!
در راه آهوی مشکین یه ورقه فلزی به دیوار کوه تکیه داده بودند، نزدیک تر که شدیم 2 تا سگ شروع به پارس کردن، مام وق وق کردیم که هوی صاحب سگ یاالله. یارو گفت بیاین و سگاش آروم شدن. کلب ممد به پیرمرده گفت : مهمون نمیخوای؟ یارو هم گفت نه. کلب ممد که این چیزا حالیش نمی شد رفت جلو و مام پشت سرش. یارو معروف بود به اصغرو.  "گدا جوش" و کتری اصغرو روی آتیش بود و دودش به هوا. کلب ممد گفت حاجی به به چایی، آمدست؟ اصغرو گفت نه وقتی چوپان ها بیان آمده میشه، از کلب ممد اصرار و از یارو ندادن! سه تا بزغاله هم داشت. میگفت اینجاها آهو داره و شغال و پلنگ. گفتم پلنگ دیدیم چیکار کنیم؟ گفت شما دو تا سگ دیدین ترسیدین حالا میخواین پلنگ ببینین؟ گفتم حالا اومدیم و دیدیم، گفت پلنگ مرده، تا کاریش نداشته باشی کارت نداره!
آهوی مشکین رو که پیدا نکردیم، از یه کوه رفتیم بالا که شیکم حجیم معروضی وار بچه ها از سرعتمون کم کرده بود، فاق ناراحت شلوار آقا مجتبی هم مزید بر علت گشت. خلاصه به کلی انگیزه کاذب دادن اومدن بالاش، از بالا یه سطح صاف کشیده شده بود به جلو، کلب ممد را حال خوش آمد و این شد که رفتیم جلو. رفتیم و رفتیم تا که از دور یه آبادی دیدیم. طی 8 کیلومتر جابجایی!
ساعت 11 12 بود، هر طور بود مخ آقا مجتبی را زدیم و گفتیم یه طوری بریم پایین و بندازیم تو جاده و سوار ماشین شیم و برگردیم، اول که با شیب تند روبرو شدیم ولی خب راه بهتر پیدا شد و رفتیم به سمت پایین و دیگه شلوار آقا مجتبی از یاری وی بازماند و جر خورد. ساعت 13 رسیدیم پایین، گویا کارخونه سیمان بود. یه جاده بود کنار کارخونه گفتیم بریم تا برسیم لبه جاده اصلی. رفتیم جلو به نگهبانی کارخونه رسیدیم آب داد بهمون، نگهبانی بعدیش، آرش -که بچه باحالی بود- گفت باید هماهنگ کنم تا بتونین رد شین. خلاصه، مارو همراهی کرد و بعدش یه ماشین اومد مارو سوار کرد و مام خوشحال که مارو میرسونه لب جاده که مارو برد حراست!
شما کی هستین و از کجا میاین و چی کاره این و انگیزه تون چیه و چرا وارد محیط کارخونه شدین و چند سوال دیگه، کلی هم تماس با بالا بالا ها. فکر میکردیم مارو ببره اتاق پشتی و سیبیل آتیشی بذاره تا اعتراف کنیم ولی چایی دارچین آوردن زدیم. ساعت 14:30 شده بود، گفتم تا کی اینجا مزاحمتونیم؟! باید بریم شهر، ماشین گیر نمیاد ها! یکم مارو علاف کرد و گفت با ماشین مارو برسونن نگهبانی لب جاده و منتظر باشیم تا زنگ بزنه تا بدونیم بریم!
ساعت 15:30 شد و یارو زنگ نزد و نگهبان ها هم نمیزاشتن ما بریم، دو تا از گنده ها اومدن و مام دیگه شاکی شده بودیم و به یارو توپیدیم، یارو هم ورداشت گفت کلی لطف کردن همون اول زنگ نزدن کلانتری، مام که عین خیالمون نبود و کُپ نکردیم و بهش توپیدیم. گشنه (گرسنه) شده بودیم، یارو گفت میتونین برین اون گوشه توی دید ناهارتونو بخورین، وسایلتون اینجا باشه که خدایی نکرده ... !
ورداشته میگه گفتن از یکیتون کارت شناسایی کپی بگیریم و بعد مرخص، گفت بدین، من گفتم ندارم، آقا مجتبی هم و کلب ممد هم. یارو گفت چطور میشه سه نفر آدم کارت شناسایی نداشته باشین. زنگ بزن کلانتری آقای فلانی (نگهبان) و رفت. نگهبانه گفت شاید شما جاسوس باشین!
یه ربع بعد یارو زنگ زد به نگهبانی و گفت مشخصات و تلفنتونو روی برگه بنویسین. نوشتیم. یارو با موبایلش، شماره هایی که نوشته بودیم رو زنگ زد تا مطمئن شه سر کاری نیست. خلاصه که آزاد گشتیم!
در راه آقا مجتبی و کلب ممد کارت های شناسایی شان را رو کردند و گفتند داشتیم و ندادیم!

پس نوشت: آقا مجتبی قرار شد تابستون مارو یک هفته ببره بیابون چوپونی کنیم!





  • تعداد صفحات :36
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...